تبليغاتX
هوادار تراكتورسازي تبريز



جان عزیز است

جان عزیز است

به هر بی سرو پائی ندهم

به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را

سلام

تاخیر بیش از اندازه من رو به خاطر اپ کردن این وبلاک رو پذیرا باشید .راستش من روی این وبلاک حساسیت زیادی دارم واسه همین نمی خوام هر مطلبی رو مثل وبلاک دیگرم بذارم یه جوری تعصب دارم و دوست دارم مطلب های این پوچ و بیهوده نباشه واسه همین تو مطلب پیدا کردن براش خیلی سخت گیری می کنم

بعد از مدتها بلاخره پیدا کردم اون چیزی رو که می خواستم یه جایی این داستان جالب به چشمم خوردش واسه همین دیدم هیچ چیزی بهتر از این نمی تونم پیدا کنم چون این داستان خیلی روی من تاثیر گذاشت پس خوندنش واسه شما خالی از لطف نیست

تا یادم نرفته از همین جا آغاز سال میلادی و تولد حضرت مسیح رو به همه هموطنان مسیحی عزیز تبریک می گم امیدوارم که سال خوبی داشته باشید

و اما داستان:

لاينل واترمن، داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. 
 يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت: "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي‌فهميد چه بر سر زندگيش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
- "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:
- "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
- "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آب‌ديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."

          

زندگی هم درست مثل همین پل دراز و مه آلود یعنی از جایی که واستادی و داری می ری انتهاش رو نمی تونی ببینی

دوستان به خاطر این که حوصله خرچ دادید و داستان رو کامل خوندید و به این وبلاک افتخار دادید و اومدید یه دنیا ممنون

موفق باشید

تا بعد.بای

                                                .::دختر آرام مهتاب::.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:52 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |