به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را
وقتی بچه بودی تا حوصله ات سر می رفت به مامان می گفتی برم پایین با بچه ها بازی کنم ؟! مامان می گفت:برو عزیزم،مراقب خودت باش. شب که می رفتی تو ی رختخواب از سایه درخت ها می ترسیدی گاهی حتی پاهات رو ،روی زمین نمی گذاشتی که یکهو کسی از زیر تخت نیاد بیرون. آره بچگی اینه… طعم خوبی داره کوتاه و زود گذر. اما حالا دیگه واسه خودت بزرگ شدی، سیبی که انداختی بالا ،کلی سرش گیج رفته تابرگشته پایین. دیگه دل تنگی هات به وسعت بازی تو کوچه ناچیز نیست، خیلی فراتر ازحد مادی دنیا است. دیگه شب ها از اون جور چیز ها نمی ترسی حتی آرزو داری که بارونی بزنه و آسمون با دل ابری تو هم دردی کنه . نه تنها که از اون هیولای زیر تخت نمی ترسی،حتی گاهی تویه دل شب بیدار می شی و قدم می زنی یا مثل من دفتر خاطرات رو سیاه می کنی! اما تنها چیزی که عوض نشده و هرگز هم نمی شه مامانه که وقتی داری می ری بیرون،با نگاه مهربون و دلواپس هنوز هم می گه : برو عزیزم ،فقط مراقب خودت باش. اره،مادر چیز دیگری هست،شعری است دل نشین که از عمق وجودم جاری است!
راستش درسته که به روز مادر خیلی مونده ولی من ترسیدم که نتوتم اون روز آپ کنم از همین جا به همه مادرای مهربون مخصوصا مادر خودم تبریک می گم درضمن این روز مادر مصاف با یه تولد دیگه هم هستش و اون تولد مرد بزرگ تاریخ امام خمینی هستش این روز رو هم به همه ایرانیان تبریک می گم و آخر اینکه که از همه کسای که تو این پست اومدن و نظر دادن و من وقت نکردم به خاطر داشتن امتحان بهتون سر بزنم عذر من ر رو پذیرا باشید و ان شالله جبران می کنم ممنون از همه تون که سر می زنید خدا نگهدارتون *******دختر آرام مهتاب تقدیم به همه مادران ایران زمین عشق تو دل را نکو پیرایهایست دیده را دیدار تو سرمایهایست تیر مژگان ترا خون ریختن در طریق عشق کمتر پایهایست از وفا فرزند اندوه ترا دل ز مادر مهربانتر دایهایست بنده گشت از بهر تو دل دیده را گرچه دل را دیده بد همسایهایست زان مرا وصلت به دست هجر داد کز پی هر آفتابی سایهایست ******دامون***** ![]()
و فقط دعا می کردی
که وقتی می خوابی، رعد و برق بزنه ، که شاهد این فاجعه نباشی .![]()
![]()
خیلی چیز ها فرق کرده ،دنیا از این رو به این رو شده .![]()
![]()
![]()
![]()
واسه همین گفتم که بیام و آپ این دفعه رو به این روز خیلی مهم اختصاص بدم
گرچه می دونم که نمی تونم حق مطلب رو ادا کنم ولی این تنها کاری بودش که می تونستم بکنم .![]()
![]()
*******
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 23:9 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |