تبليغاتX
هوادار تراكتورسازي تبريز



جان عزیز است

جان عزیز است

به هر بی سرو پائی ندهم

به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را

سلام

سلامی به گرمی آفتاب

سلامی پرخلوص همرا با ناله مادری جانسوز که در زمستان سرد و یخبندان بر بالین یگانه فرزند مریض خویش می نالد.

همراه با آوای بلبلی بی آشیان که یگانه خوشی خود را از دست داده باشد

همرا با صمیمانه ترین شاد باش ها.

سلام به همه دوستان ببخشید که برای آپ خبرتون نکردم

اگه راستش رو بخواین من همیشه وقتی چیز رو می زارم یا یه خاطر یه مناسب خواصه یا چیزی که از ته دل دوسش دارم واسه همین به همه خبر می دم که بیان اما این آپ فقط به خاطر این بود که نگن می خواست تعداد نظراتش زیاد بشه آپ نمی کنه.

بلکه به خاطر این گه بسیاری از دوستان ما رو فراموش کردن با اینکه آپ می کنند خبر نمی دن واسه همین از دست همه اونها دلگیرم با این حال از همگی می خوام که من رو ببخشید خبرتون نکردم.

 

 

هدیه

توی یه اتوبوس که داره به طرف بیرون شهر حرکت میکنه.

یکی از صندلی های اون توسط یه پیرمرد لاغر و شیک پوش اشغال شده بود که یه دسته گل تازه و زیبا تو دستش بود.

بین ردیف صندلی ها دختر جوانی بود که مرتبا مسیر نگاهش بسوی گل های پیرمرد کشیده می شد.

وقت اون رسید که پیرمرد می خواست پیاده بشه.

پیرمرد بی اختیار گلها رو در دامن دختر جوان انداخت و گفت : می بینم که شما عاشق گل ها هستی .

مطمئنم اگر همسرم نیز اینجا بود ، دلش می خواست که که این گل هارو شما داشته باشید.

من به همسرم خواهم گفت که گل ها رو به شما هدیه دادم.

دختر با خوشحالی تشکر کرد و گل ها رو قبول کرد.

و پیرمرد رو دید که از اتوبوس پیاده شد و از میان دری عبور کرد و وارد قبرستان کوچکی شد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 21:22 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |