تبليغاتX
هوادار تراكتورسازي تبريز



جان عزیز است

جان عزیز است

به هر بی سرو پائی ندهم

 

 

دلم بدجور گرفته

دلم فقط می خواد گریه کنم

مثل بچه ها

از ته دل بی رنگ و ریا

خسته شدم

تا کی

تا کجا .................................................................................................

.

.

.

.

 

امروز یه جوریم ، یاد غریبم افتادم

یاد غریبی دلم و خودم

دلم می خواد گریه کنم

 

کاشکی می شود پرنده شم

خودم رها کنم تو آسمون

گریه کنم ، واسه دلم و خودم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 0:0 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


 

 

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم.

 

 

دریاهای چشم تو خشکیدنی است

من چشمه یی زاینده می خواهم

 

چشمهایت ستاره ای کوچک است

آن سوی ستاره من انسان می خواهم

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من اورا بگزینم،

انسانی در کنارم، آینه یی در کنارم

تا در او بخندم ، تا در او بگریم ...

 

 

خدایان  نجات ام نمی دادند

پیوند تُردِ تو نیز

 نجات ام نداد

 

نه پیوند تُردِ تو

                    نه چشمها یت

                                             نه دستهایت

کنارِ من قلب ات آینه یی نبود

کنارِ من قلب ات بشری نبود ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 2:50 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |