دیروز بر دروازه ی معبدی ایستاده بودم و از رهگذران درباره رموز و آداب عشق پرسیدم. مرد میانسال با جسمی بی رمق و چهره غمگین گفت : عشق میراثی است از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته است. جوانی تنومند و ورزیده می گذشت پاسخ داد : عشق ثباتی که به بودن افزوده گردیده است تا اکنون را به نسل های گذشته و آینده پیوند دهد. زنی با نگاهی دلتنگ آهی کشید و گفت: عشق زهری مرگ آور است که در جمع زنندگان عبوس است . لحظه ای می نوشند ، یکسال ، هوشیارند و تا ابد می میرند. مردی می گذشت. لباس تیره رنگ بر تن داشت ابرو د رهم کشید و گفت : عشق جهاین است که مانع از دید است در عنفوان جوانی آغاز می شود و با پایانش ، پایان می یابد! جوانی با گیتار می گذشت و می خواند :عشق اشعه ای جادویی از نوری است که از روی انسان ها حساس ، می درخشد و اطرافشان را آذین می بندد. پیرمردی می گذشت با صدای لرزان گفت : عشق آرامش جسم است در خاموشی گور و آسایش روح است در عمق ابدیت. کودکی پنج ساله می گذشت لبخندم را پاسخ داد و گفت: عشق یعنی پدر ، یعنی مادر ، فقط پدر و مادر هستند که عشق را می شناسند. روز به پایان رسید و هر کس به یک زبان تعبیری از عشق داشت عصر هنگام وقتی عبور رهگزران تمام شد از معبد صدایی به گوشم رسید: عشق دو تصنیف دارد : نیمی صبر و نیمی تند خویی . نیمی عشق و آتش است. در آن هنگام وارد معبد شدم و به عبادت پرداختم : خداوندا مرا طعام شعله ها گردان ، بار الهی ، مرا در آتش مقدس ، بسوزان ، آمین.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 4:3 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
جاي گرفتن در دفتر آدرس ديگران چه آسان
جاي گرفتن در قلبها چه مشکل
قضاوت درباره اشتباه ديگران چه آسان
قضاوت درباره اشتباهات خودمان چه مشکل
حرف زدن بدونه انديشيدن چه آسان
مراقب حرف زدن بودن چه مشکل
رنجاندن آنکه دوستت دارد چه آسان
مرحم نهادن بر زخم دلش چه مشکل
بخشيدن ديگران چه آسان
طلب بخشش کردن از ديگران چه مشکل
هرشب روياي تازه داشتن چه آسان
جنگ براي رسيدن به رويا چه مشکل
نمايش پيروزي چه آسان
اعتراف به شکست چه مشکل
ستايش ماه کامل چه آسان
ديدن روي ديگر ماه چه مشکل
گفتن دوستت دارم چه آسان
هر روز نشان دادن چه مشکل
اشتباه کردن چه آسان
عبرت گرفتن از آن چه مشکل
گريه براي عشق از دست رفته چه آسان
تلاش براي از دست ندادنش چه مشکل
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 3:39 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |