اینا هم از یه دوست که خیلی آشناست
همیشه رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت. **** تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست. **** نه طوطي باش كه گفته ديگران را تكرار كني و نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهي.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 23:39 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
گر بدین سان زیستن باید پست من چه بی شرم ام اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلنِد کاجِ خشکِ کوچه ی بن بست. گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود چون کوه یادگاری جاودانه بر ترازِ بی بقای خاک.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 0:30 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشکِ آن شب لبخندِ عشق ام بود. **** قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی ... من دردِ مشترک ام مرا فریاد کن.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 0:25 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
این هم یه شعر از دوست عزیزم شهرام
روزگارم سخت و دلم پرخون
روزگاری سخت و ناهمگون
جای اشک از چشم من خوناب می آید برون
دگر مردم محبت را نمی فهمند
غم چشمان آدم را نمی فهمند
قدوس اشک ؛ صداقت را نمی فهمند
حرفهاشان طعنه دار و نیش گون
این یکی از آن یکی زهرش فزون
جام هاشان جای مینا پر ز خون
خنده هاشان ریش ها بردل زند
آتش ماتم به جان ها می زند
قلب ها را از توی سینه می کند
شهرام
سربه زیر و سخت
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 23:27 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
سنگهای زیادی در اطرافم بود . هر کدام را به سوی هدفی پرت کردم سنگهای بسیاری به هدف نخوردو از کنار اهدافم عبور کرد . اینک که خوب می نگرم می بینم که در اطرافم تنها یک سنگ باقی مانده وسنگیست که از همه سنگین تر است گویا به همین خاتر است که تا کنون آن را برای پرتاب بر نداشتم . حال نوبت آن است و آخرین هدف .
آخرین تیری است که برایم باقی مانده اما اهداف زیادی وجود دارد . سنگ نیز بسیار سنکین است . می دانم که دیگر قدرتی هم برای پرتاب آن ندارم می دانم که کمترین شانس را برای به هدف خوردن دارد .
خدایا چه کنم ؟
آخرین سنگ
و اینهمه هدف
و نا توانی چه کنم ؟
تو بگو ........
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 23:22 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
چهار شمع به آرامی می سوختند و با هم گفتگو می کردند. محیط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع ها شنیده می شود. اولین شمع می گفت : من « دوستی » هستم اما هیچکس نمی تواند مرا شعله ور نگاه دارد و من ناگزیر خاموش خواهم شد. شمع دوستی کم نورتر و کم و کم نورتر شد و خاموش شد. شمع دوم می گفت : من « ایمان » هستم اما اغلب سست می گردم و خیلی پایدار نیستم. در همین زمان نسیمی آرام وزیدن گرفت و او را خاموش کرد. شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد: من « عشق » هستم ولی قدرت آن را اندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آنها حتی فراموش می کنند که به نزدیکان خود عشق بورزند!. و بی درنگ از سوختن باز ایستاد. در همین لحضه کودکی وارد اتاق شد. چشمش به شمع های خاموش افتاد و گفت : شما چرا نمی سوزید! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانید؟ و ناگهان به گریه افتاد. با گریه کودک شمع چهارم شروع به صبحت کرد و گفت : نگران نباش! تا زمانی که شعله من خاموش نگردد شمع های دیگر را روشن خواهم کرد. من امید هستم. کودک با چشم هائی که از شادی می درخشیدند شمع امید را در دست گرفت و دوستی - ایمان و عشق را شعله ور ساخت. شمع " امید " زندگی شما هرگز خاموش نگردد تا همیشه آکنده از " دوستی - ایمان و عشق " باشد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 18:7 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |