تبليغاتX
هوادار تراكتورسازي تبريز



جان عزیز است

جان عزیز است

به هر بی سرو پائی ندهم

 

 

مثل اینکه به دستم دستبند زدن و به راهم خار پاشیدن

چرخ روزگار برگشته و نور چشمانم خاموش شده

واسه ضربان قلبم هیچ دلیلی وجود نداره

حس زندگی کردن مرده این راه و رسم روزگار است

ای کاش این چنین نبود

هم خسته شدم هم از این روزگار سیر شدم.

ای کاش به فکرم نمی رسید

بدی روزگار که من رو از زندگی سیر کرده

این سختیها که روزگار به من چشونده من رو از این زندگی سیر کرد.

مثل اینکه تمام طول عمر و سکوت کردم و  نخندیدیم

مثل اینکه به دنیا اصلا نگاه نکردم و ندیدم

این گردش روزگار پر از خوبی و بدی است

فرق اینها رو ندونستم و نفهمیدم.

این قصه ای که من منتظر بودم شیرین به پایان برسه چه پایان تلخی داشت.

نگو پر از تلخی و ناکامی بود که من فریب ظاهر اون رو خوردم. و به اون اعتماد کردم که من رو فریب داد.

پس مرگ بر این زندگی

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 17:21 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


فقط کسی رنگین کمان رو می بینه که تا آخر زیر باران بمونه 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 20:34 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


 

 

۱-  به نام آنکه یاد داد تا یاد کینم یاد یاران از یاد رفته را... !

2 -  یه جورایی عجیب شدم ، خودم ، فکرم ، زندگیم ، حرفام ... ! شــاید تـــکراری شدم ؟!!

3 – اگر تــــــــو را جویـــم حدیــــث دل گــویــم بگو کجـــــایی ؟!

4 – این روزا کارم شده فقط شمــارش ...

شمــارش خاطرات سوخته ، شمــارش بیدار شدن تو ، شمــارش دوباره آمدنت ، شمــارش روزهای خاکستری ، شمــارش شنیدن صدایت ، شمــارش دیدنت ، شمــارش رهایی ، شمــارش ....!

5 – زیـــــاد می خـــونم ....

«« گـرفتــی دفتر دل را صد افســـوس     یک ســطر از ایــن دفتـــر نخوانــدی »»

6- «« جان عزیز است به هر بی سروپایی ندهم   میدهم جان به همان دوست که او جان من است »»

7 – «« ناکامی از تولد همزاد بخت من بود     ندارم از تو شکوه این سرنوشت من بود »»

8 – نمیدونم بی انصافی تـو بود یا کم صبری مـن ؟!

9 – راستی می دونستی بهم گفتن تو قـانون رهگـذر فقط مرگ و تنهایی ؟! این تو قانون تو هم هست ؟!

10- یه جورایی خیلی گنگ شدم .. من کیم ؟ کامنت زیاد خوندم : فقط چند نفر به دلم نشست : «« رفیـــــــق دلتنـــــــگی »»

11 - از بخت بدمان آئینه فروش شهر کوران شده ایم

12 – بی حوصله ام ، خسته ام ، دلتنگم ، بیقرارم ، می خواهم بروم ، بمانم ، خوابم ، بیدارم ، فریادم ، سکوتم ، هیچم ، .... نمیدانــــــــــــــــــــــــــم ؟!

13 – چرا هر وقت می یای عقربه های لعنتی ساعت انقد زود می گذره ؟! میدونستی خیلی بی تاب شدم ؟!

14 – دارم حرفامو ، خطمو ، نگاهمو عوض می کنم تا نفهمی برای «« تـــو »» می نویسم چی میشه مگه یه بار مــــن بـــه تـــو بخــــندم ؟!

15 – انتظار از دلتنگی سخت تر است !

16 – حرفام زیاد شده ولی چرا یادم میره ؟شایدم ...!

17 – نیمه شب ، مــاه ، دلتنگی ، انتظار تو .

18 – هر بار به نیت آمدنت فال می گیرم و هر بار ... !

2 تا سوال ذهنم رو مشغول کرده جوابش رو بهم میدی ؟!

ساده و بی کنایه می گویم :

«« این پرنده که من کشیده ام چرا نمی پرد ؟!

چرا من بی مخاطب ترین عاشقانه نویس این روزگارم ؟! »»

بازم که خندیدی ؟!

اره حق داری ؟!

ایــن نـــامه نــه فــرســــتنده داره نــه گیـــرنده .

باشد !

گلایه ای نیست !

                                                این بار هم مثله بقیه بارها باز هم تـــو بـــه مـــن بخــــند !

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 20:44 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ؟؟؟؟

خانه کوچک ما

سیب نداشت

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 20:12 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |