تبليغاتX
هوادار تراكتورسازي تبريز



جان عزیز است

جان عزیز است

به هر بی سرو پائی ندهم

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام !

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 21:44 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


روزي روزگاري
 پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به دیگران  ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 20:56 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


دیگر در کوچه باغ های تنهائیم  

                                     حوصله ای برای قدم زدم ندارم

دیگر در دفتر هزار برگ تنهائیم

                                  حوصله ای برای نوشتن ندارم

دیگر در بوم تنهائیم

                                 حوصله ای برای کشیدن ندارم

دیگر در هوای ناپاک تنهائیم

                                    حوصله ای برای نفس کشیدن ندارم

دیگر در زیر باران پائیز تنهائیم

                                   حوصله ای برای خیس شدن ندارم

دیگر در میان این همه انسانهای رنگارنگ

                            حوصله ای برای زندگی ندارم

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:24 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


 

 و من در اين شب تلخ دانستم...

زندگی برای بعضی ها يه کويره در انتظار يه قطره باران . يه شاخــــــه گل خشکيـــده!

يا يک شب مهتابيه ... و يه لبخند و يه قطره اشک .برای بعضـــی ها زندگـــی همــان

پوچـــی با معناست!يا شايد هم همان اشک عاشق؟ چشـم ليلــی .  دل مجنـــــون.

برای خيلـــی ها هم زندگـــی فقـــــط  يه تصــــــادفه . يه تصـــــــادف حيـــــرت انگيـــز!

اما يه راز!  شايد زندگی درديست جانکاه.استخوانی ست در گلو.فريادیست خاموش!

شايد هم چيزی شبيه يه داستان.داستانی به شيرينی عشق و به تلخی  جدايی!!!

به هر حال ميدونی که من تحمل  اينهمه واژه جور و واجور رو ندارم!پس بيهوده ســعی در آموختنم نکن !

چون هرگز نخواهم آموخت ! فقط با من مـدارا کن . زيرا مـــن خيلــی کوچکتر از آنم که فکــرش رو بکنــی!

زنــدگـــی برای من فقـــط يه غروبــــه.يه سکــــوت تلــخ ... يه فريــــاد خامـــوش . يه دل شکسـته و بــس!

و يه شمعه . شمعی که سوخته و خاکستر شده . و يه پروانه . پروانه ای که با بالهای سوخته عاشـــقانه مــرگ را در آغوش کشيده .

و من در اين زندگی فقط حاصل یک سوء تفاهمم . فقط يک سوء تفاهم ....

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:18 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


 

آمد  سلام  گفت  و  به چشمم نگاه کرد

یعنی   به   خاطر   هیجانش  گناه  کرد

تا   آن   زمان  تمام  خیالم   سپید  بود

او   آمد   و   تمام   دلم   را  سیاه  کرد

تنها  دلیل  عشق  من  و  او  نگاه  بود

با  این  فریب  قلب  مرا سر به راه کرد

راهی     برای     رد     شدن     نیست

تقصیر  او  نبود   ،   دلم   اشتباه   کرد

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:55 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:50 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


 

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:23 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:18 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


 

من از بی کسی های بی انتها میان حریقی ز هزیان و تب به دنبال دستی پر از سادگی تو را

یافتم در نفسهای شب برای عبور از دل بی کسی شدی تکیه گاهم شدی مرحمم تو را خواستم

شک نکردم به عشق اگر چه پر از آیه ها ی غمم غریبی مکن با من شب زده

مرا با خودت تا به رویا ببر

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:11 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


به من نخند یه روز دلت دل به کسی میبنده اون روز میبینی عاشقی گریه داره نه خنده!!

منهم يه روز ميخنديدم به اشك سرد عاشق باور نميكرد دل من ناله و درد عاشق...!!!

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:9 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


ای دوست افسوس که دستهایمان همچون دلهایمان تنها و بی یاور است

روزي دروغ به حقيقت گفت :

مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد .

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد .

دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت .

از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ

در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:5 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


شمع و گل و ....

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 21:43 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


عشق بازان یار اگر عیار شد تکلیف چیست ؟؟؟؟!!!

گر طبیب ملتی بیمار شد تکلیف چیست ؟؟؟؟!!!

گرگ خون خوار است تکلیفش به گله روشن است

گر شعبان گله هم خون خوار شد تکلیف چیست ؟؟؟؟!!!

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 21:29 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |