+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:16 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب
سلام به همه دوستان عزيزم....باز دلم گرفته اومدم از ترانه هاي خيلي دوست دارم رو بنويسم اميدوارم كه خوشتون بياد
با تو هستم اي مسافر
اي به جاده تن سپرده
اي كه دل تنگي و غربت من رو از ياد تو برده
هنورم هواي خونه عطر ديدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه
تو رو ياد من مياره
با تو من چه كرده بودم
كه چنين من را شكستي
بي وداع و بي تفاوت سرد و بي صدا شكستي؟
به گذشته بر مي گردم به سراغ خاطراتم
تازه ميشود دوباره از تو داغ خاطراتم
به تو مي رسم هميشه درنهايت رسيدن
هر كجا باشي و باشم به تو برمي گردم از من
اين تويي هميشه من تو آيئنه تقدير
با همه شكستم از تو نيستم از دست تو دلگير
با تو من چه كرده بودم كه چنين من رو شكستي
بي وداع و بي تفاوت و سرد و بي صدا شكستي
به گذشته بر مي گردم به سراغ خاطراتم
تازه مي شود دوباره از تو داغ خاطراتم
به تو مي رسم هميشه در نهايت رسيدن
هر كجا باشي و باشم به تو برمي گردم از من
اين توئي هميشه من توي آيئنه تقدير
با همه شكستن از تو نيستم از دست تو دلگير
تو من چه كرده بودم كه چنين من رو شكستي
بي وداع و بي تفاوت و سرد و بي صدا شكستي
نماز روزه هاي همگيتون قبول تو اين شباي احياء از همتون التماس دعا داريم.
...مريض ها،درد مندا،قرض دارا و اوناي كه تو حسرت يه بچه موندن رو دعا كنيد.
شهادت حضرت علي رو هم به همه عاشقان حيدر تسليت مي گم
موفق باشيد تا بعد![]()
باي![]()

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:30 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
سلام
نمی دونم چرا دلم یهو گرفت و هوای آپ کردن به سرم زدش.اونم نوشتن یه شعری رو که خیلی دوست دارم وقتی می شنومش ناخودآگاه گریم می گیره شاید بیشترتون شنیده باشید این آهنگ رو با صدای خواننده ای که من خوشم میادش مجید خراطها
هواتو کردم دوباره 
باز دلم تنگ برات
اگر چه دوری از دلم 
هنوزم می میرم برات
امید من سنگ صبور 
پاشو برو پیشم نیا.....؟!

بذار که تنها بسوزم
تو غربت دل تنگی هام
نه اینکه عاشق نباشم ![]()
نه اینکه دوست ندارم
می خوام تو اوج بی کسی
سر روی شونه هات بذارم
زخم زبون و صبر من
باور بکن حدی داره![]()
یه قلب خالی از امید 
آخه سوزوندن نداره
منی که حتی گریه هام 
واسه تو تکراری شده
تو حرف مردم و نزن ![]()
نگو که جات خالی شده
نگاه سردت هنوزم
با خنده هات زجرم می ده
خدا خودت به این دربه دری عادت بده
باور نداری هنوزم
عشق تو داغونم کنه
بخند به گریه های من
شاید که آرومم کنه
بهش بگید دق می کنم
دستاش رو دستام نباشه
تموم خاطرات اون ![]()
نمک به زخمام می پاشه
بهش بگید خاطره هاش
آتیش به جونم می زنه![]()
آسمون هم زمین بیاد
((بگید فقط مال منه))![]()
تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه
اگه صدام در نمیاد 
دل تنگی و صبوریه
هر روز غروب ،دل تنگنم
دوباره تنها می شینم
هر وقت که بارون می باره
تو رو کنارم می ببینمممم
هر روز و هر شب از خدا
بدون،فقط تو رو می خوام![]()
نگو واست غریبه ام
نگو تو خوابت
نمی ام
بگو تو هم دوستم داری
بگو دل تنگم می شی
من فقط از خدا می خوام ![]()
دوباره مهربون بشی
![]()

امیدوارم که خوشتون اومده باشه
موفق باشید
تا بعد
.::دختر آرام مهتاب::.
یا
~~~~~sAeeeDEh~~~~
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:15 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
¤¤¤(((با عرض پوزش با زمین و زمان قهرم)))¤¤¤![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 20:51 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
- این است اخلاق علی(ع) که تمامی دل ها - این است اخلاق علی(ع) که همه انسان ها را شیفته - این است اخلاق علی(ع) که دشمنانش را حیرت زده - این است زهد علی(ع) که دنیا را سه طلاقه نمود. - این است صبر علی(ع) که در مقابل دیدگانش زهرا را کتک زدند - این است شجاعت علی(ع) که جبرییل در توصیف آن فریاد برآورد که:"لا فتی الا علیُُ لا سیف الا ذوالفقار." - این است مهمان نوازی علی(ع) که با جان و دل از فقرا پذیرایی می نمود. - این است اخلاق علی(ع) در خانه که در امور منزل و کارهای خانه کمک کار و یار و یاور زهرا (س) بود. - این است عدالت علی(ع) که بیت المال را بالسویه تقسیم می نمود. - این است قضاوت علی(ع) که همه را به یک چشم نگاه می کرد. - این است اخلاص علی(ع) که جنگ نماز و حکومت او همه رنگ و بوی الهی داشت. - این است روح جوانمردی در نهاد علی(ع) که می فرماید:"با قاتل من عادلانه رفتار کنید!" - این است گذشت علی(ع) که به او ناسزا می گفتند - این است سخاوت علی(ع) که در رکوع نیز دل مستمندی را شاد نمود. - این است ایثار علی(ع) که غذای خود و حسین(ع) را به فقرا می داد. - این است صبر علی(ع) که حتی اهل کتاب نیز از آن در تعجب بودند. - این است همسرداری علی(ع) که تا فاطمه زنده بود کاری نکرد که او را به خشم آورد - این است زهد و بی اعتنایی علی(ع) به دنیا که مهمان را بر خود و خانواده اش مقدم داشته غذای خود را به او دادند و همگی گرسنه خوابیدند. - این است عدالت علی(ع) که سرانجام کشته آن گردید. - این است رهبریت سیاسی علی(ع) که شب هنگام آذوقه یتیمان را به دوش می کشید و به در سرای آن ها می برد و به آن ها غذا می رسانید اشک یتیمی چنان او را می لرزاند که مردی با آن عظمت را به گریه می انداخت. - این است جوانمردی علی(ع) که در شب شهادت وقتی امام حسن ظرف شیری نزد حضرت آوردکمی از ان خورد و فرمود: "بقیه این شیر را برای اسیرتان(ابن مجلم) ببرید." علی در حالی از دنیا رفت که خشتی بر خشتی دیگر نهاد روح بلند مولای متقیان لذات دنیا را نچشید و با سختی های بی اندازه و چشم پوشی از همه رفاه طلبی ها و عیش و عشرت جویی ها که فراهم ساختن ان ها برای آن حضرت مقدور بود به دیار باقی شتافت. - این است اخلاق علی(ع) که در لحظات پایانی عمر به فرزندان گرانقدرش وصیت نمود این است پایان عمر علی(ع) که با اخلاق کامله انسانی از دار دنیا کوچ کرد. این است آثار و برکات اخلاقی علی(ع) که سعادت دنیا و آخرت انسان را بیمه می کند. بیاییم ما نیز به اخلاق آن بزرگوار اقتدا نماییم امید است ولادت حضرت علی و روز مرد و پدر رو به همه مخصوصا به مردا و بابای عزیز تبریک می گم
را به سمت خویش جلب می کند.
خود نموده است
نموده است.![]()
و هتک حرمت نمودند اما حضرتش به خاطر اسلام تحمل نمود.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما او از حق خود می گذشت.![]()
و بر هیچ امری او را مجبور ننمود.![]()
![]()
که:"فضایل و اخلاقیات پسندیده را حفظ کنید!"
چرا که هویت و شخصیت هر انسانی بستگی به اخلاق او دارد.
که ما نیز با اخلاق علوی زندگی می کنیم و با همین اخلاق از دنیا برویم زیرا انسان در دنیا و عالم بزرخ و قیامت با اخلاقش زندگی می کند.![]()

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:48 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را
سلام
پیر مدی در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .![]()
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم
چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم
، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن
, من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده![]()
نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .![]()
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

سلام دوستای عزیز و مهربون بعد از حدود سه ماه اومدم پیشتون اون هم با داستان آموزنده به عنوان اولین آپ سال ۸۷
امیدوارم از خوندنش لذت رو برده باشید من که خودم وقتی خوندم کلی لذت بردم![]()
تا یادم نرفته ایام فاطمیه شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) رو به همه شما تسلیت می گم.

۱۴ خرداد هم سالگرد رحلت پیر جماران،رهبر عزیزمون امام خمینی(ره) و ۱۵ خرداد قیام خونین رو به همتون تسلیت عرض می کنم

پیشاپیش از حضورتون نهایت تشکر و قدردانی رو دارم
دوستدارتون
------*دختر آرام مهتاب*-----
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:37 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
السلام علیکم جمعیا بعد از مدتها اومدم با یه آپ مخصوص البته شاید فکر کنید و ذهنتون بره به آخرین آپ سال ۸۶ همه ما می دونیم که ۱ فروردین مصادف هستش با آغاز سال جدید شمسی و... نه دیگه اول که نمی گم قضیه چیه بگم شیرینیش می ره داشتم می گفتم فردا انشالله وارد روز و سال جدیدی می شی سال نو که از همین جا برای همتون تو این روز آرزو می کنم که سال خوبی رو پیش رو داشته باشی و هر کسی هر حاجتی داشته باشه به حق این ایام عزیز حاجتش برآورده شده تو رو خدا یادتون نره تو این روز ما رو فراموش نکنید وقتی صدای دعای مقلب القلوب رو شنیدی ما رو هم تو اون دلای پاکتون یاد بیارید و یه دعایی بکنید که محتاج دعای خیرتون هستیم و اما مسئله دوم . مهم تر از همه: تولد یکی از بهترین دوستای من که همتون بهتر از من می شناسید اگه یادتون باشه آخرین آپ سال پیش قید شده بود که ۱ فروردین مصادف با تولد کی هستش....؟! زیاد فکر نکنید خودم می گم فردا انشالله مصادف هستش با تولد دوست عزیزمون دامون دوستی که همه ما از اخلاق خوب و مرامش خبر داریم من که خوشحالم که فردا یکی از بهترین آدمی که می شناسم متولد می شم از همین جا برای بار دوم بهش تولدش رو تبریک می گم و براش آرزوی روزها و سال های خوبی را دارم زیاد وقتون رو نمی گیرم بازم سال نو سال ۱۳۸۷ رو به همه شما دوستان عزیز تبریک می گویم آرزومند آرزوهایتان(.::دختر آرام مهتاب:سعیده::.)
(زیاد درست حدس نزدید) اخه این آپ یه مخصوصی دیگه هم داره که اون تو آپ عرض می کنم![]()
![]()

![]()
امیدوارم که خوشبخت بشه و به هر چی که تو این دنیا آرزوش رو داره برسه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:18 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
بیایید با هم دعائی کنیم خداوند جان را صدائی کنیم خداوند یکتایی مهر آفرین عباد همه خلق ایران زمین سپاس و ثنا از کرامات نور سپاس از صبوری و لطف حضور بسا نور ایزد به گرمی وشور بسازد شکست دلی راصبور بیایید با هم دعائی کنیم خداوند جان را صدائی کنیم خدیا تو ستاری و عیب پوش من بنده شرمنده و در خروش چرا می شویم از درستی جدا به آز و به کین و بدی مبتلا کجا رفت ان پاکی کودکی که بودیم با سادگی ها یکی بیایید با هم دعائی بکنیم خدای جان را صدایی بکنیم بپرسیم آخر چرا خسته ایم چرا قفل لبخند را بسته ایم سراسر همه در فرو و نشیب نشاید رسیدن به حب حبیب دل از خانه ی مهر یزدان شود به هر مشکلی صبر آسان شود ((شعر پایانی برنامه برف و مهتاب شبکه اول سیما)) اربعین حسینی بر همه شیعیان تسلیت باد 
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 1:13 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را سلام تاخیر بیش از اندازه من رو به خاطر اپ کردن این وبلاک رو پذیرا باشید .راستش من روی این وبلاک حساسیت زیادی دارم واسه همین نمی خوام هر مطلبی رو مثل وبلاک دیگرم بذارم یه جوری تعصب دارم و دوست دارم مطلب های این پوچ و بیهوده نباشه واسه همین تو مطلب پیدا کردن براش خیلی سخت گیری می کنم بعد از مدتها بلاخره پیدا کردم اون چیزی رو که می خواستم یه جایی این داستان جالب به چشمم خوردش واسه همین دیدم هیچ چیزی بهتر از این نمی تونم پیدا کنم چون این داستان خیلی روی من تاثیر گذاشت پس خوندنش واسه شما خالی از لطف نیست تا یادم نرفته از همین جا آغاز سال میلادی و تولد حضرت مسیح رو به همه هموطنان مسیحی عزیز تبریک می گم امیدوارم که سال خوبی داشته باشید و اما داستان: لاينل واترمن، داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. زندگی هم درست مثل همین پل دراز و مه آلود یعنی از جایی که واستادی و داری می ری انتهاش رو نمی تونی ببینی دوستان به خاطر این که حوصله خرچ دادید و داستان رو کامل خوندید و به این وبلاک افتخار دادید و اومدید یه دنیا ممنون موفق باشید تا بعد.بای .::دختر آرام مهتاب![]()
يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت: "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفتهاي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نميفهميد چه بر سر زندگيش آمده است. اما نميخواست دوستش را بيپاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
- "در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:
- "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
- "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفتهام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن." 
![]()
![]()
![]()
::.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:52 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |
به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را
سلام اول آبان ماه روز تولد وبلاگمونه نمی دونم چی بگم ولی خوب یادمه روزی که به کمک دوستان وبلاگ ما متولد شد چه احساسی داشتم چه فکرهایی تو سرم داشتم اما یک سال مثل برق و باد گذشت و تموم فکرام به جوز دوسه تاش بقیه موندن تو صفحه تاریخ زهنم. اگه دختر آرام مهتاب نبود نمی دونم شاید تا الان این وبلاگ تعطیل شده بود و لی به سایه زحمات ایشون به کارش ادامه داد و الان دیگه تو آستانه یک ساله شدنه تو این یک سال خیلی اتفاقات افتاد ولی برای من از همه مهمتر ۲ تا اتفاق بود که هر دو سر یک موضوع پیش امد ۱ - اولین و اصلی ترین و بهترین اتفاق آشنایی و دوستی با دختر آرام مهتاب ۲ - اتفاق که تا حالا از وقتی اتفاق افتاده همش به فکر میاد و باعث میشه که نسبت به زندگی و روزگار سر بشم و اون هم آشنایی و دوستی با (مسیح) حتما میگید چرا این فکر رو می کنم : آخه این مسیح خانم که الان نزدیک ۲ ماهه خبری ازش ندارم اما وقتی من فکر می کنم می بینم چه قدر سخته خودت بدونی تا ۳-۴ ماه دیگه تو این دونیا مهمونی ولی اصلا نگران نباشی ای خدا باز ما گرم شدیم و سر همه شما رو درد آوردیم از طرفی هم طولانی شد آخه مثلا قراره این آپ ما دو نفره باشه بقیه حرفها رو دختر آرام مهتاب میگه. خوب این همه گفتم دیگه بسه وقت این شعر تقدیمی از طرف من به تمام اونایی که تو این یک سال با نظرات خودشون باعث دلگرمی و رونق من و این وبلاگ شدون جان عزیز است به هر بی سروپایی ندهم می دهم جان به همان دوست که او جان من است با تقدیم احترام دامون به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را سلام فکر کنم نوبت منه که به عنوان یکی دیگه از نویسنده این بلاک بنویسم. بعد از خوندن کامنت های دامون تو وبلاگ مسیح و نوشته های خودش تو این جا مطمئن شدم که صاحب این وبلاک مطمئنا ادم جالبی هستش به هر حال دامون با همه ارزش و محبوبیتی که وبلاکش داشت با اون همه مخاطب مسئولیت وبلاکش رو داد به من لطف کرد من هیج وقت این لطفش رو فراموش نمی کنم الان هم این افتخار رو دارم که تو تولد یه سالگی وبلاک حضور دارم به عنوان یکه میزبان.و خوشحالم که با این وبلاک همکاری می کنم. امیدارم بتونم لطفه همه شما دوستان وکوتاهی های رو که کردم رو جبران کنم منم مثل همیشه زیاد فک زدم شرمنده همتون بازم از اینحا از دامون تشکر می کنم برای همتون هم ارزوی موفقیت و خوشبختی دارم با آرزوی موفیت برای همگی
(خدا رو شکر)![]()
یه بیماری داشت که سر همین موضوع سه چهار بار رفته بود تا دم مرگ و برگشته بود و آخرین بار دکتر ها به کل ازش قطع امید کرده بودن
اما با تمام این تفاسیر تو روحیش اثری نداشت
به نوشته دامون عزیز بلاخره این وبلاک یه ساله شدش. من فکر کنم حول و هوش یه ۹ ماهی باشه که با این وبلاک آشنا شدم یه آشنایی خیلی جالب
.که همیشه برام یه خاطره هست از طریق یه خواهر خوب و مهربانم به اسم مسیح عزیز
که دامون هم اسمش رو آوردش که آروزوی سلامتی خواهر گلم رو دارم
خیلی اتفاقی و با یه ماجرایی که که فکر نکنم این جا تعریف کردن اون ماجرا جالب باشه.
تا اینکه رابطمون تا جای رسیدش که الان می بینید. راستش من اول که قرار شدش با این وبلاگ همکاری کنم نخواستم اسمم فاش شه و با اسم دختر آرام مهتاب پا تو این وبلاگ گذاشتم
اون روز نمی خواستم کسی اسمم رو بدونه بنا بر دلایل احمقانه که الان می بینم که ارزش این مخفه کاری ها رو نداشت
ولی از اسمی هم که دارم راضیم دختر به اصطلاح آرام مهتاب
که اسم اصلیم سعیده هستش همون مدیر مثلا وبلاک ترانه های عاشقانه
شاید دوستای مشترک این وبلاک و وبلاک من یادشون بیاد.
درست از چهارشنبه دوم خرداد سال ۱۳۸۶ مسئولیت این وبلاک با همکاری دامون به من سپرده شدش من هم می دونم خیلی کوتاهی کردم
تو این وبلاک هم به دوستان سر نزدم نه خبر اپ رو دادم بنابر مشکلات این اواخر اون طوری که باید این وبلاک رو سرپرستی نکردم
. شما هم این کوتاهی رو از منه حقیر ببخشید![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 20:53 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |