تبليغاتX
جان عزیز است

جان عزیز است

به هر بی سرو پائی ندهم

به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را

سلام

 پیر مدی در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

              

سلام دوستای عزیز و مهربون بعد از حدود سه ماه اومدم پیشتون اون هم با داستان آموزنده به عنوان اولین آپ سال ۸۷ امیدوارم از خوندنش لذت رو برده باشید من که خودم وقتی خوندم کلی لذت بردم

تا یادم نرفته ایام فاطمیه شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) رو به همه شما تسلیت می گم.

 

۱۴ خرداد هم سالگرد رحلت پیر جماران،رهبر عزیزمون امام خمینی(ره) و ۱۵ خرداد قیام خونین رو به همتون تسلیت عرض می کنم

  

پیشاپیش از حضورتون نهایت تشکر و قدردانی رو دارم

دوستدارتون

------*دختر آرام مهتاب*-----

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:37 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


السلام علیکم جمعیا

بعد از مدتها اومدم با یه آپ مخصوص البته شاید فکر کنید و ذهنتون بره به آخرین آپ سال ۸۶ (زیاد درست حدس نزدید) اخه این آپ یه مخصوصی دیگه هم داره که اون تو آپ عرض می کنم

همه ما می دونیم که ۱ فروردین مصادف هستش با آغاز سال جدید شمسی و... نه دیگه اول که نمی گم قضیه چیه بگم شیرینیش می ره

داشتم می گفتم فردا انشالله وارد روز و سال جدیدی می شی سال نو که از همین جا برای همتون تو این روز آرزو می کنم که سال خوبی رو پیش رو داشته باشی و هر کسی هر حاجتی داشته باشه به حق این ایام عزیز حاجتش برآورده شده تو رو خدا یادتون نره تو این روز ما رو فراموش نکنید وقتی صدای دعای مقلب القلوب رو شنیدی ما رو هم تو اون  دلای پاکتون یاد بیارید و یه دعایی بکنید که محتاج دعای خیرتون هستیم

                   

و اما مسئله دوم . مهم تر از همه:

تولد یکی از بهترین دوستای من که همتون بهتر از من می شناسید

اگه یادتون باشه آخرین آپ سال پیش قید شده بود که ۱ فروردین مصادف با تولد کی هستش....؟!

زیاد فکر نکنید خودم می گم فردا انشالله مصادف هستش با تولد دوست عزیزمون دامون

دوستی که همه ما از اخلاق خوب و مرامش خبر داریم

من که خوشحالم که فردا یکی از بهترین آدمی که می شناسم متولد می شم

از همین جا برای بار دوم بهش تولدش رو تبریک می گم و براش آرزوی روزها و سال های خوبی را دارمامیدوارم که خوشبخت بشه و به هر چی که تو این دنیا آرزوش رو داره برسه

 

زیاد وقتون رو نمی گیرم   

بازم سال نو سال ۱۳۸۷ رو به همه شما دوستان عزیز تبریک می گویم

آرزومند آرزوهایتان(.::دختر آرام مهتاب:سعیده::.)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:18 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


بیایید با هم دعائی کنیم

خداوند جان را صدائی کنیم

خداوند یکتایی مهر آفرین

عباد همه خلق ایران زمین

سپاس و ثنا از کرامات نور

سپاس از صبوری و لطف حضور

بسا نور ایزد به گرمی وشور

بسازد شکست دلی راصبور

 

بیایید با هم دعائی کنیم

خداوند جان را صدائی کنیم

خدیا تو ستاری و عیب پوش

من بنده شرمنده و در خروش

چرا می شویم از درستی جدا

به آز و به کین و بدی مبتلا

کجا رفت ان پاکی کودکی

که بودیم با سادگی ها یکی

 

بیایید با هم دعائی بکنیم

خدای جان را صدایی بکنیم

بپرسیم آخر چرا خسته ایم

چرا قفل لبخند را بسته ایم

سراسر همه در فرو و نشیب

نشاید رسیدن به حب حبیب

دل از خانه ی مهر یزدان شود

به هر مشکلی صبر آسان شود

((شعر پایانی برنامه برف و مهتاب شبکه اول سیما))

اربعین حسینی بر همه شیعیان تسلیت باد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 1:13 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را

سلام

تاخیر بیش از اندازه من رو به خاطر اپ کردن این وبلاک رو پذیرا باشید .راستش من روی این وبلاک حساسیت زیادی دارم واسه همین نمی خوام هر مطلبی رو مثل وبلاک دیگرم بذارم یه جوری تعصب دارم و دوست دارم مطلب های این پوچ و بیهوده نباشه واسه همین تو مطلب پیدا کردن براش خیلی سخت گیری می کنم

بعد از مدتها بلاخره پیدا کردم اون چیزی رو که می خواستم یه جایی این داستان جالب به چشمم خوردش واسه همین دیدم هیچ چیزی بهتر از این نمی تونم پیدا کنم چون این داستان خیلی روی من تاثیر گذاشت پس خوندنش واسه شما خالی از لطف نیست

تا یادم نرفته از همین جا آغاز سال میلادی و تولد حضرت مسیح رو به همه هموطنان مسیحی عزیز تبریک می گم امیدوارم که سال خوبی داشته باشید

و اما داستان:

لاينل واترمن، داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. 
 يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت: "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي‌فهميد چه بر سر زندگيش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
- "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:
- "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
- "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آب‌ديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."

          

زندگی هم درست مثل همین پل دراز و مه آلود یعنی از جایی که واستادی و داری می ری انتهاش رو نمی تونی ببینی

دوستان به خاطر این که حوصله خرچ دادید و داستان رو کامل خوندید و به این وبلاک افتخار دادید و اومدید یه دنیا ممنون

موفق باشید

تا بعد.بای

                                                .::دختر آرام مهتاب::.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:52 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را

سلام

اول آبان ماه روز تولد وبلاگمونه نمی دونم چی بگم ولی خوب یادمه روزی که به کمک دوستان وبلاگ ما متولد شد

چه احساسی داشتم چه فکرهایی تو سرم داشتم

اما یک سال مثل برق و باد گذشت و تموم فکرام به جوز دوسه تاش بقیه موندن تو صفحه تاریخ زهنم.

اگه دختر آرام مهتاب نبود نمی دونم شاید تا الان این وبلاگ تعطیل شده بود و لی به سایه زحمات ایشون به کارش ادامه داد و الان دیگه تو آستانه یک ساله شدنه

تو این یک سال خیلی اتفاقات افتاد ولی برای من از همه مهمتر ۲ تا اتفاق بود که هر دو سر یک موضوع پیش امد

۱ - اولین و اصلی ترین و بهترین اتفاق آشنایی و دوستی با دختر آرام مهتاب  (خدا رو شکر)

۲ - اتفاق که تا حالا از وقتی اتفاق افتاده همش به فکر میاد و باعث میشه که نسبت به زندگی و روزگار سر بشم و اون هم آشنایی و دوستی با (مسیح)

حتما میگید چرا این فکر رو می کنم :

آخه این مسیح خانم که الان نزدیک ۲ ماهه خبری ازش ندارم  یه بیماری داشت که سر همین موضوع سه چهار بار رفته بود تا دم مرگ و برگشته بود و آخرین بار دکتر ها به کل ازش قطع امید کرده بودن  اما با تمام این تفاسیر تو روحیش اثری نداشت

اما وقتی من فکر می کنم می بینم چه قدر سخته خودت بدونی تا ۳-۴ ماه دیگه تو این دونیا مهمونی ولی اصلا نگران نباشی

ای خدا باز ما گرم شدیم و سر همه شما رو درد آوردیم از طرفی هم طولانی شد  آخه مثلا قراره این آپ ما دو نفره باشه بقیه حرفها رو دختر آرام مهتاب میگه.  

خوب این همه گفتم دیگه بسه وقت این شعر تقدیمی از طرف من به تمام اونایی که تو این یک سال با نظرات خودشون باعث دلگرمی و رونق من و این وبلاگ شدون

جان عزیز است به هر بی سروپایی ندهم

می دهم جان به همان دوست که او جان من است

                                                                                    با تقدیم احترام

                                                                                      دامون

به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را

سلام

فکر کنم نوبت منه که به عنوان یکی دیگه از نویسنده این بلاک بنویسم. به نوشته دامون عزیز بلاخره این وبلاک یه ساله شدش. من فکر کنم حول و هوش یه ۹ ماهی باشه که با این وبلاک آشنا شدم یه آشنایی خیلی جالب.که همیشه برام یه خاطره هست از طریق یه خواهر خوب و مهربانم به اسم مسیح عزیز که دامون هم اسمش رو آوردش که آروزوی سلامتی خواهر گلم رو دارم خیلی اتفاقی و با یه ماجرایی که که فکر نکنم این جا تعریف کردن اون ماجرا جالب باشه.

بعد از خوندن کامنت های دامون تو وبلاگ مسیح و نوشته های خودش تو این جا مطمئن شدم که صاحب این وبلاک مطمئنا ادم جالبی هستش تا اینکه رابطمون تا جای رسیدش که الان می بینید. راستش من اول که قرار شدش با این وبلاگ همکاری کنم نخواستم اسمم فاش شه و با اسم دختر آرام مهتاب پا تو این وبلاگ گذاشتم اون روز نمی خواستم کسی اسمم رو بدونه بنا بر دلایل احمقانه که الان می بینم که ارزش این مخفه کاری ها رو نداشت ولی از اسمی هم که دارم راضیم دختر به اصطلاح آرام مهتاب که اسم اصلیم سعیده هستش  همون مدیر مثلا وبلاک ترانه های عاشقانه شاید دوستای مشترک این وبلاک و وبلاک من یادشون بیاد.

به هر حال دامون با همه ارزش و محبوبیتی که وبلاکش داشت با اون همه مخاطب مسئولیت وبلاکش رو داد به من لطف کرد من هیج وقت این لطفش رو فراموش نمی کنم  درست از چهارشنبه دوم خرداد سال ۱۳۸۶ مسئولیت این وبلاک با همکاری دامون به من سپرده شدش من هم می دونم خیلی کوتاهی کردم تو این وبلاک هم به دوستان سر نزدم نه خبر اپ رو دادم بنابر مشکلات این اواخر  اون طوری که باید این وبلاک رو سرپرستی نکردم  . شما هم این کوتاهی رو از منه حقیر ببخشید

الان هم این افتخار رو دارم که تو تولد یه سالگی وبلاک حضور دارم به عنوان یکه میزبان.و خوشحالم که با این وبلاک همکاری می کنم.

امیدارم بتونم لطفه همه شما دوستان وکوتاهی های رو که کردم رو جبران کنم

منم مثل همیشه زیاد فک زدم شرمنده همتون

بازم از اینحا از دامون تشکر می کنم

برای همتون هم ارزوی موفقیت و خوشبختی دارم

                                با آرزوی موفیت برای همگی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 20:53 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را

سلام

 

امروز نمی دونم چطوری حرف خودم رو شروع کنم

نمی دونم با چه واژه ای شروع کنم

می دونید چرا ؟؟؟؟؟


چون امروز می خوام در مورد بزرگ مرد تاریخ امیر مومنان - شیر خدا - شاه عرب - فاتح خیبر - مولود کعبه - ولی ال.. - حیدر کرار - علی ابن ابی طالب و ... (هرچی بگم بازهم کمه) بنویسم

با خودم هرچی فکر کردم دیدم لیاقت حرف زدن و صحبت کردن در این مورد رو ندارم.

چون در شان و مقام این بزرگ مرد نه قلم توان نوشتن و نه زبان قدرت بیان داره.

تنها این رو می گم

 

یا علی جان مثل حمالان بد

وقت تنگی می گیرم از تو مدد

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 13:45 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را

سلام به همه دوستان گل راستش اون روز یه متنی رو خوندم خیلی خوشم اومد برام خیلی تکون دهنده بودش واسه همین نخواستم شما رو هم از خوندنش محروم نکنم کمی طولانیه ولی می ارزه چون خیلی متن زیباییه بخونید و نظرتون رو بگید. ممنون از حضورتون

سلام ,
 خدا جان , حرفهايم را توي نيم ساعت بايد براتان بنويسم
 خودتان ميبينيد که براي پيدا کردن هر کدام از حرف ها روي اين صفه کليد چقدر عرق ميريزم
 خداجان , از وقتي پسر همسايه پولدارمان به من گفت که شما يک ايميل داري که هر روز چکش ميکنيد هم خوشحال شدم , هم ناراحت
 خوشحال به خاطر اينکه مي توانم درد دلم را بنويسم
 و ناراحت از اينکه ما که توي خانه مان کامپيوتر نداريم

ما توي خانه مان دو تا اتاق داريم
 يک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
 يکي هم مال من و حسن و هادي و حسين و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
 دو تا پشتي نو داريم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
 يک کمد که همه چيزمان همان توست
 آشپزخانه مان هم توي حياط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
 ما هم مجبوريم براي اينکه براي شما ايميل بزنيم دو هفته بريم پيش رضا ترمزي کار کنيم تا بتونيم پول يک ساعت کافي نت را در بياريم
 خداجان , جان هرکي دوست داريد زود به زود ايميل هاتان را چک کنيد و جواب ما را بدهيد
 ما چيز زيادي نمي خواهيم
 خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کليه اشان از کار افتاده و افتاده توي خانه
 خيلي چيز بديست
 خداجان , ما عکس کليه را توي کتاب زيستمان ديده ايم , اندازه لوبياست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربري صاف است , براي شما که کاري ندارد ,
 اگر مي شود , يک دانه کليه برايمان بفرستيد ,
 ما آقاجانمان را خيلي دوست داريم , خدا جان
 الان بغض توي گلومان است , ولي حواسمان هست که اين آدم هاي توي کافي نت که همه شيک و پيکن , نوشته هاي مارا دزدکي نخوانند ,
 چون مي دانم حسابي به ما مي خندند و مسخره مان مي کنند
 خدا جان , اگر مي شود يک کاري بکن اين اکبر آقا بزاز بميرد , آبجي زهرامان از اکبر آقا بدش مي آيد
 اما ننه مي گويد اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر مي شود
 خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجي زهرامان فقط سيزده سال دارد خداجان
 الان نيم ساعت و هفت دقيقه است که دارم يکي يکي اين حرف ها ي روي صفه کليد را پيدا مي کنم
 خداجان اگر پول داشتم هر روز براي شما ايميل مي زدم
 خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برايت ايميل مي زنند
 تازه همايون پسر همسايه پولدارمان مي گفت با شما چت هم کرده است
 خوش به حالش
 خداجان , اگر کاري کنيد که حال آقاجانمان خوب شود خيلي خوب مي شود
 چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پيدا کند و بعد که پول گيرش آمد يک دوش بخرد بذارد توي مستراح
 خداجان , ننه بزرگ از اين کار که حمام توي مستراح باشد بدش مي آيد ولي آقاجان مي گويد حمام خانه پولدار ها هم توي مستراحشان است
 خدا جان ننه بزرگ ما خيلي مواظب نجس پاکي است و گفته است هرگز به اين حمام اينجوري نمي رود
 ولي خداجان راستش من وقتي خيلي از حمام رفتنم مي گذرد بدنم بوي بد مي گيرد و همکلاسي هايم بد نگاهم مي کنند
 راستي خدا جان , چه خوب شد که به ما تلويزيون ندادي ,
 يکبار که از جلوي مغازه رد مي شدم ديدم که آدم هاي توي تلويزيون چه غذاهاي خوشگلي مي خورند ,
 حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
 تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمي کرد
 بعضي وقتها , ننه که از رختشويي برمي گردد با خودش پلو مي آورد ,
 خيلي خوشمزه است خداجان , ننه مي گويد اين برکت خداست , دستت درد نکند ,
 راستي خداجان , شما هم حتما خيلي پولداريد که خانه تان را توي آسمان ساخته ايد , تازه من عکس خانه ييلاقيتان را هم ديده ام
 همان که روي زمين است و يک پارچه سياه رويش کشيده ايد ,
 خيلي بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم داريد , حق هم داريد که روي زمين نياييد , چون پذيرايي از آنهمه آدم خيلي سخت است
 ما اصلا خانه مان مهمان نمي آيد , چون ما اصلا کسي را نداريم
 ولي آقاجانمان مي گويد اگر کسي بيايد ساعتش را مي فروشد و ميوه و شيريني مي خرد
 ما مهماني هم نمي رويم , چون ننه مي گويد بد است يک گله آدم برود مهماني
 خدا جان وقت دارد تمام مي شود , اگر بيشتر پول داشتم مي ماندم و باز برايتان مي نوشتم
 ولي قول مي دهم دو هفته ديگر که مزدم را گرفتم باز بيايم و برايتان ايميل بفرستم
 خدا جان به خاطر اينکه درسهايم خوب است از شما تشکر مي کنم
 تازه به خاطر اينکه ما توي خانه مان همه همديگر را دوست داريم هم دستت را مي بوسم
 من مي دانم که آدم هاي پولدار همه شان خودکشي مي کنند , ولي من هيچوقت خودم را نمي کشم
 تازه خداجان , من آدم هايي را مي شناسم که حتي اسم کامپيوتر را نشنيدند بيچاره ها ,
 شايد از آنها هم دفعه بعد برايت نوشتم
 خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسي نشان نده
 صبر کن ... 
 آخ جان , پنجاه تومن ديگر هم دارم ,
 خدا جان جوابم را بده ,
 فقط تو را به خدا , به خارجي برايمان ننويسيد ,
 چون ما زبانمان خوب نيست هنوز
 آخ , راستي خدا جان يادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار مي گردد , يک کاري بي زحمت برايش جور کنيد
 هادي هم آبله مرغان گرفته است , اگر برايتان زحمتي نيست زودتر خوبش کنيد
 حسين هم وقتي ننه مي رود رختشويي همش گريه مي کند ,
 آبجي فاطمه مان هم چشمانش ضعيف شده ولي رويش نمي شود به آقاجان بگويد , چون مي گويد پول عينک خيلي زياد است
 اگر مي شود چشان ابجيمان را هم خوب کنيد
 خب .. وقت تمام است ديگر , پدرمان در آمد
 خداجان مهربان ,
 اگر زياد چيزي خواستيم معذرت مي خوام , هنوز خيلي چيزها هست ولي رويمان نشد
 دست مهربانتان را از دور مي بوسم
 راستي خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , يک کاري برايش بکنيد بي زحمت
 باز هم دست و پايتان را مي بوسم
 منتظر جواب و کليه مي مانم
 دستتان درد نکند
 
 بنده کوچک شما , صادق
 
 
 ...
 خواست دکمه سند را بزند
 دستش عرق کرده بود و چشمش سياهي مي رفت
 يهو کامپيوتر خاموش شد
 خشکش زد
 - اااااا
 صدايي از پشت سرش گفت :
 - اون سيستم ويروسيه , نگران نباش , الان دوباره مياد بالا
 اسکناس هاي مچاله , توي عرق کف دستش خيس شد
 ديگه وقتي براي دوباره نوشتن نبود
 يه قطره اشک از گوشه چشمش غلطيد روي گونه اش
 بلند شد
 پول رو داد و از کافي نت زد بيرون
 توي راه خودشو دلداري مي داد
 - دوهفته ديگه باز ميام ...
 - باز ميام ...

 

                  

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 18:51 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را

درست یه هفته هستش که فکرم مشغوله  که درباره این روز خوب چی باید بنوییسم که حق مطلب ادا شه این چند روز خیلی فکرم خراب شده بودش هر چی بیشتر فکر می کردم به هیچ جای نمی رسیدم  تا جای که هر وقت فکر می کردم سردرد می گرفتم

اخه درباره یه شخصیت به این بزرگی حرف زدن خیلی سخته درباره کسی که حتی پرده کعبه در مقابل عظمت بزرگی اون دریده شدشخدایی سخته اخه من حقیر چه طور می تونم درباره بزرگی اش بگم

توصیف ها و تعریف های زیادی از رشادتها شجاعت ها و دلیری های حضرت علی خوندیم و شنیدیم به نظر من گفتن و نوشتن از علی خیلی سخته چون باید مثل خودش بزرگ باشی .کدومون بیشتر از حد چیزای که تو کتاب های درسی خونیدم ازش می دونیم اگه همین واحد های اجباری رو هم بهمون نمی دادن ما شیعه ازش هیچی نمی دونستیم .

خود من که این همه دم از شیعه بودن و علاقم به ال علی دارم تا دیروز حتی معنی اسمش رو نمی دونستم همین چند روز وقتی صاحاب وبلاک اشک ابر(علی) از من پرسید معنی اسم علی چیه موندم چی بگم تنها چیزی که به مغزم رسیدش بگم تا لاقل ضایع نشم گفتم علی اسم خاصه علی برگشت گفت که هیچ اسم بی معنایی نداریم علی یعنی بزرگ علی یعنی والا .درسته من خیلی از معنی اسم ها رو نمی دونم ولی تو این اسم واقعا خجالت کشیدم  من که حتی معنی اسم امامم رو نمی دونم پس چه طور شیعه ای هستم

صاحب این اسم بی شک خیلی بزرگه . بزرگ تر از ایم که بشه تعریف کردش و تو یه اپ کوچیک ازش گفت

همه تون بهتر از من می دونید که شنبه مصادفه با تولد شیر خدا مولود کعبه حضرت علی (ع) هستش فقط و فقط  این رو می  تونم به همگی بگم که این مولود بر همه مبارک

ابن روز رو که مصادفه با روز پدر به همه پدر های خوب و آقایون خوب و مهربون و هم چنین دامون عزیز و همه کسای که به این وبلاک گذرشون می افته و گوشه چشمی دارن تبریک می گم امیدوارم از کادوهاتون فیض ببرید

یه حرف دیگه هر کسی رفت اعتکاف دعا یادش نره

اگه واقعا آپ قابل خوندن نبود از همتون معذرت

یا علی

Father's Day

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:20 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را

وقتی بچه بودی تا حوصله ات سر می رفت به مامان می گفتی برم پایین با بچه ها بازی کنم ؟!

مامان می گفت:برو عزیزم،مراقب خودت باش.

 

شب که می رفتی تو ی رختخواب از سایه درخت ها می ترسیدی و فقط دعا می کردی که وقتی می خوابی، رعد و برق بزنه ، که شاهد این فاجعه نباشی .

 

گاهی حتی پاهات رو ،روی زمین نمی گذاشتی که یکهو کسی از زیر تخت نیاد بیرون.

 

آره بچگی اینه… طعم خوبی داره کوتاه و زود گذر.

 

اما حالا دیگه واسه خودت بزرگ شدی، خیلی چیز ها فرق کرده ،دنیا از این رو به این رو شده .

سیبی که انداختی بالا ،کلی سرش گیج رفته تابرگشته پایین.

 

دیگه دل تنگی هات به وسعت بازی تو کوچه ناچیز نیست، خیلی فراتر ازحد مادی دنیا است.

 

دیگه شب ها از اون جور چیز ها نمی ترسی حتی آرزو داری که بارونی بزنه و آسمون با دل ابری تو هم دردی کنه .

 

نه تنها که از اون هیولای زیر تخت نمی ترسی،حتی گاهی تویه دل شب بیدار می شی و قدم می زنی یا مثل من دفتر خاطرات رو سیاه می کنی!

 

اما تنها چیزی که عوض نشده و هرگز هم نمی شه مامانه که وقتی داری می ری بیرون،با نگاه مهربون و دلواپس هنوز هم می گه : برو عزیزم ،فقط مراقب خودت باش.

 

اره،مادر چیز دیگری هست،شعری است دل نشین که از عمق وجودم جاری است!

 راستش درسته که به روز مادر خیلی مونده ولی من ترسیدم که نتوتم اون روز آپ کنم واسه همین گفتم که بیام و آپ این دفعه رو به این روز خیلی مهم اختصاص بدم  گرچه می دونم که نمی تونم  حق مطلب رو ادا کنم ولی این تنها کاری بودش که می تونستم بکنم .

از همین جا به همه مادرای مهربون مخصوصا مادر خودم تبریک می گم درضمن این روز مادر مصاف با یه تولد دیگه هم هستش و اون تولد مرد بزرگ تاریخ امام خمینی هستش  این روز رو هم به همه ایرانیان تبریک می گم

و آخر اینکه که از همه کسای که تو این پست اومدن و نظر دادن و من وقت نکردم به خاطر داشتن امتحان بهتون سر بزنم  عذر من ر رو پذیرا باشید و ان شالله جبران می کنم

ممنون از همه تون که سر می زنید

خدا نگهدارتون

*******دختر آرام مهتاب *******
 

                                     تقدیم به همه مادران ایران زمین

عشق تو دل را نکو پیرایه‌ایست

دیده را دیدار تو سرمایه‌ایست 

تیر مژگان ترا خون ریختن

در طریق عشق کمتر پایه‌ایست

از وفا فرزند اندوه ترا  

دل ز مادر مهربانتر دایه‌ایست 

بنده گشت از بهر تو دل دیده را  

گرچه دل را دیده بد همسایه‌ایست 

زان مرا وصلت به دست هجر داد  

 کز پی هر آفتابی سایه‌ایست

                               ******دامون*****

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 23:9 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |


به قول دامون

به نام آنکه یاد داد تا یاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را

راستش قراره یه تغییر تحولاتی تو این وب داده بشه خوب الان همه چی در حال تغییره گناه داره این وب هم همین طور راکد بمونه

و اما تغییرات جدید که مطمئنا هیچ کسی از این تغییر  خوشحال نمی شه خوب حق  دارید واقعا براتون متاسفم چون که از این به بعد مدیریت این وب به من واگذار شده  و خود دامون  قرار شده هر از گاهی که نه هر روز سر بزنه

و ان شالله موقع های خاص قراره بیاد خودش آپ کنه خب داشتم می گفتم که مدیریت این وب قرار شد به من واگذار شده  و من هر جا خراب کاری کردم درستش کنه اخه من دست به خرابکاریم عالیه  شما هم باید تحمل کنید دیگه

و اما من  خودم رو معرفی کنم مثلا دختره آرام مهتاب()خدایی ارامش از من همین طوری  از سر تا پام می ریزه

به هر حال مجبورید من رو تحمل کنید و سردرد بگیرد برای دامون عزیز هم ارزوی موفقیت و خوشبختی می کنم 

از این بعد منتظر اپ های جدید من باشید

تا بعد. براتون ارزوی موفقیت می کنم

 

*******دامون******

سلام به همگی ببخشید تا حالا با حرفهای بی خودی و مایوس کننده خودم سر شما رو در آوردم

انشا الله از این به بعد دختر آرم مهتاب به این وبلاگ حال و هوای تازه می ده و این وبلاگ رو مثل خودش پر از نور مهتاب می کنه

از کلیه دوستان خوبم که اگه بخوام اسم همشون رو ببرم باید یه تومار چند کیلومتری بشه می خوام که من رو ببخشند ولی خبر بد اون اینکه همینطور که دختر آرم مهتاب گفتن زیاد خوشحال نباشید چون من هر روز به وبلاگ سر می زنم و شما باز باید من رو تحمل کنید.

برای مدیریت جدید هم آرزوی موفقیت می کنم

این گل زیبا از طرف من تقدیم به مدیریت جدید

 

آرزوی موفقیت برای دختر آرام مهتاب (دامون)

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 22:2 توسط دامون ، دختر آرام مهتاب |